عزيز بن محمد نسفى ( عزيز الدين نسفى )

159

كشف الحقايق ( فارسى )

جمله حقيقت است چون هر يكى « 1 » بيدار شوند بيقين بدانند كه در خواب بوده‌اند و آنچه مىديده‌اند خيال و نمايش بوده است « 2 » . باب دوم در سخن اصحاب نور در بيان وحدت وجود و اين يك قسم را اصحاب نور از جهت آن مىگويند كه هر كه به اين مقام مىرسد مىداند كه او زنده است جاويد و فعل نور اينست كه هستى مىبخشد و فعل نار آنست كه هستى مىسوزد . « 3 » بدانكه اصحاب نور هم دو طايفه‌اند و هر دو طايفه مىگويند كه وجود يكى بيش نيست و آن وجود خدايست و خداى وجوديست احد حقيقى و واجبى ازلى و ابدى و در وجود او كثرت و اجزا نيست و به غير از وجود وى چيزى ديگر موجود نيست آنگاه مىگويند كه هرچه موجود است جمله به‌يك‌بار وجود خدايست از جهت آنكه در وجود من حيث الوجود دويى و كثرت امكان ندارد و وجود وجود خدايست و به غير خداى وجود ديگر نيست . پس به ضرورت لازم آيد كه هرچه موجود باشد جمله به‌يك‌بار وجود خداى باشد پس اول وى باشد و آخر وى باشد و ظاهر وى باشد و باطن هم وى باشد اينست معنى هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ « 4 » . رباعى هر نقش كه بر تخته هستى پيداست * آن صورت آن‌كسست كآن نقش آراست درياى كهن چو برزند موجى نو * موجش خوانند و در حقيقت درياست اينست سخن اصحاب نور در حقيقت وجود . فصل بدانكه اهل كثرت در كثرت از آن مانده‌اند كه حكمت اسامى را ندانسته‌اند و طريق وضع اسماء معلوم نكرده‌اند لاجرم از اسماء نتوانستند رسيد و بدين سبب بشرك و سرگردانى گرفتار شدند . و اهل وحدت از كثرت از آن بيرون

--> ( 1 ) - از خواب ( 2 ) - و السلام ( 3 ) - فصل ( 4 ) - حديد 3